أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
363
تجارب الأمم ( فارسى )
عبيد الله ليثى را بر پهلوى ديگر سپاه سالار كرد . بكير همان است كه پيش از رسيدن سراقه در برابر دربند بوده است . چون سراقه به آن جا رسيد ، بكير را به نزديكىهاى دربند پيش فرستاد . بكير به سرزمين دربند آمد . شاه دربند در آن هنگام شهر براز بود [ كه مردى پارسى بود و ريشهاش از خاندان شهر براز . همان شاه [ 1 ] ] كه كار بنى اسرائيل را تباه كرده و شام را از ايشان تهى ساخته بود . عبد الرحمن به شهر براز نوشت كه اگر به نزد وى آيد در امان خواهد بود . پس ، شهر براز به نزد عبد الرحمن رفت و به وى گفت : - « من در برابر دشمنانى سرسخت و مردمانى پست و بىريشهام . خردمند و نژاده را نسزد كه در برابر شما نژادگان و ريشهوران ياريشان كند ، يا از ايشان يارى جويد . نژادگان در هر كجا كه باشند ، خويشاوند يك ديگرند . من با مردم ارمن يا قبق [ 2 ] هيچ پيوند ندارم . شما بر سرزمين و بر مردمم چيره آمدهايد . پس اينك از شمايم و همدست شما باشم . دلم با شماست . ما سربها را هم به شما مىپردازيم و يارىمان از آن شماست . آن چه شما دوست بداريد همان كنيم . چون چنين است ، پس با سربهاى سنگين خوارمان مكنيد كه اگر كنيد ، در برابر دشمنان شما سست و ناتوان گرديم . » عبد الرحمن در پاسخ شهر براز گفت : - « فرماندهى بالاتر از خويش دارم كه هم اينك به اين جا آمده است . سوى او رو . » پس ، شهر براز را به سوى سراقه روان ساخت و چون پيش سراقه رفت ، همان سخن را دوباره بگفت . سراقه به شهر براز گفت : - « اين را دربارهء ياران تو تا هنگامى كه چنان باشند كه گفتهاى مىپذيرم . هر كس كه در جاى بماند و به جنگ نرود ناگزير بايد سربها دهد . » شهر براز پذيرفت و سراقه اين پيمان را به عمر خطاب گزارش كرد و عمر آن را روا شمرد و نيك دانست و شيوه شد دربارهء كسانى [ 252 ] از مشركان كه با دشمن
--> [ ( 1 ) ] هم نسخهء اصل و هم نسخهء ملك ( مط ) در اين جا افتادگى دارد كه جاى آن را با آن چه در طبرى است ( 5 : 2663 ) پر كردهام . [ ( 2 ) ] در متن نيز قبق . در طبرى ( 5 : 2663 ) : قبج .